به: سيد باقر ميرعبداللهي
در چندامين گاه اين طريق، پرسه ميزني، گَهگاه، مرد؟
گاهي، نه چند گاهي، از ناكِ تلخ پُر شدي؛ به جايي جاري بزن، مرد!
مردي كه گَه آرام ميآمد، اما رام، نه
در گَهگاهيِ حيرت، از خود شد، تا قرصي جَوَد، بلع! رام شد
مردي كه گَه در آويزانِ «توانست بايد»، راست ميگفت، تا راستتر
خيره شود ـ او پرواز را چندگاهي دوست ميداشت ليك در بيآسمانِ «هيچكسي نيست»
گاهي، يا كه گُهگاهي، كه صداي دري هرزهدرا، خسته از در ميكند مرد را
خميازهاي تا از بينهايت تا از تيره كران، گه كه گاهي مي مددكاري كند مرد را
تقدیم به علی قلی پور
هميشه از كتاب خريدن لذت بردهام تنها استثنا براي من روزهاي برقراري نمايشگاه كتابه.
هجوم براي خريدن كتاب حس حماقت به آدم ميده! البته نزديك شدن به مرز حماقت و لمس آن از نزديك تجربه كمي نيست ولي بعيد ميدونم اين نماشگاه كتاب با اون فضاي عذابآور و به هم چسبانش حتي در ساختن اين تجربه - آنچانكه نفهميم احمقيم - هم توفيقي داشته باشه و حداكثر ما را به مرز احمقنمايي نزديك ميكنه. الله اعلم!
اين را هم اضافه كنيد كه فقط تو نمايشگاه كتابه كه ميشه به تمامه و يهو با انبوه كتب مزخرف ولي خوش بَرو جلد! مواجه شد. اينهم به هر حال يك امكانه!
ولي شما هم به نماشگاه کتاب برید هم كتاب بخريد و هم بخونيد و هم بخوريد و هم ...
عالم- در هر آنچه که هست
[راهی از تن شب، برای خود بافته است
گسستگیِ شب به نزدیک ما
تاریخ را حواله به سعی ما می دهد
راه، خود را به تابلوی کجآویخته به دیوار
کوره میکند – او با کوره راه مرده است
با همه پریشانی به آسمان بنگریم
زمین گرچه خسته، نیز چنین میکند]
عالم – در هر آنچه که نیست
به: سید اکبر میرجعفری
شاهدِ دیوار
ساعتِ خواب بود
ساعتِ دیوار
شاهدِ خواب
مردی که هر شب
روزی که هر مرد
خواب بود
ساعت به دیوار
عقربه به ساعت
زمان به عقربه
آوارِ خواب
ناز بود
پياده روي باريك. عرض جوي آب با عرض پيادهرو برابري ميكند. درختاني بلند، خيسي جوي را به بالاترين نقطه خود ميرسانند.
هيجان گذر از اين پيادهرو، ترس از سقوط در جوي آب، هراس از برخورد ناخواسته با عابري ديگر كه بدون هماهنگي قبلي از همان مسير تنگ ميگذرد ...
اين راه باريكِِ ويرانكننده تنها مسير براي رسيدن به خياباني است كه بايد هر روز از آن عبور كرد. بازگشت هم، راهي جز اين نميشناسد.
و اينها همه بديهياند.
